تبليغاتX
بدون مرز

17

 

همیشه از ارتفاع در تو می افتم


و تکرار این کابوس را

به بیداریِ آخرش

تاب می آورم


و می دانم

 
تو هرگز نمی خواهی

تکثیر شوی

تکرار کابوس هایم را

 

!! نوشته شده توسط پیمان | | •

16

 

چقدر بزرگ بود

در چشمان کوچک ما ...

 

بی صدا

 بزرگ شدیم

        و

هی کوچک تر شد...

 

حالا

    ما

تشنه ی کودکی هستیم

و

 دنیا

سرابی است

                  کوچک ...!!!...

 

 

!! نوشته شده توسط پیمان | | •

15

 

آسمان

       سر به زیر

زمین

      سر به هوا

ما

    گیج

او

    گم ...

 

!! نوشته شده توسط پیمان | | •

14

 

جاده با چشمان خواب آلود خمیازه می کشید و به افقی نامعلوم خیره

 شده بود.

 مدتی میشد که صدای پای عابری ٬ سکوت ِ سنگی اش را نشکسته بود

 و یورتمه ی سواری٬ گرد و خاک از تن ِ پیر و خسته اش نروفته بود.

با خود می اندیشید :این همه انتظار در رهگذار ِ کدام رهگذر آخر می شود؟

جای جای ِ تن ِ زخم خورده اش ٬رد ِ پای خاطرات ِ تلخ و شیرین در سال های

 دور و دور تر٬به انتظار ِ کدامین آغوش ِ فراری لگد کوب میشد ؟

صدای تیز و شادِ دو پرنده در آسمان ِ آبی ٬نگاهش را به آنسو جلب کرد.

با چشمان ِ مغموم به عشق بازیِ دو پرنده ی بازیگوش نگاه کرد : تا کی  نگاه ِ

 مشتاقم را در انتظار ِ سوار ِ سپید پوش به افق پیوند دهم؟ آیا هرگز کسی

 رهسپار خواهد شد ؟

... آنسو تر سواری در آخرین طبقه ی برجی عظیم  فنجان ِ قهوه اش را مزمزه

 می کرد و سفر های درازی در فال ِ خود می دید...

   

!! نوشته شده توسط پیمان | | •

13

 

عطر فال می دهد

فنجان قهوه ام

داغ ِ داغ

        می نوشمت

و بر می گردانمش

به جست و جوی رد تو

آه !

تو در فالم نیستی

فرانسه نوشیدم

به جای ترک...!!

 

!! نوشته شده توسط پیمان | | •

RSS