17
همیشه از ارتفاع در تو می افتم
و تکرار این کابوس را
به بیداریِ آخرش
تاب می آورم
و می دانم
تو هرگز نمی خواهی
تکثیر شوی
تکرار کابوس هایم را
16
چقدر بزرگ بود
در چشمان کوچک ما ...
بی صدا
بزرگ شدیم
و
هی کوچک تر شد...
حالا
ما
تشنه ی کودکی هستیم
و
دنیا
سرابی است
کوچک ...!!!...
14
جاده با چشمان خواب آلود خمیازه می کشید و به افقی نامعلوم خیره
شده بود.
مدتی میشد که صدای پای عابری ٬ سکوت ِ سنگی اش را نشکسته بود
و یورتمه ی سواری٬ گرد و خاک از تن ِ پیر و خسته اش نروفته بود.
با خود می اندیشید :این همه انتظار در رهگذار ِ کدام رهگذر آخر می شود؟
جای جای ِ تن ِ زخم خورده اش ٬رد ِ پای خاطرات ِ تلخ و شیرین در سال های
دور و دور تر٬به انتظار ِ کدامین آغوش ِ فراری لگد کوب میشد ؟
صدای تیز و شادِ دو پرنده در آسمان ِ آبی ٬نگاهش را به آنسو جلب کرد.
با چشمان ِ مغموم به عشق بازیِ دو پرنده ی بازیگوش نگاه کرد : تا کی نگاه ِ
مشتاقم را در انتظار ِ سوار ِ سپید پوش به افق پیوند دهم؟ آیا هرگز کسی
رهسپار خواهد شد ؟
... آنسو تر سواری در آخرین طبقه ی برجی عظیم فنجان ِ قهوه اش را مزمزه
می کرد و سفر های درازی در فال ِ خود می دید...

